برچسب:
نویسنده: کامران حیدری
برچسب:
نویسنده: کامران حیدری
ترسم آخر زغم عشق تو دیوانه شوم،
بیخود از خود شوم و راهی میخانه شوم،
آنقدر باده بنوشم که شوم مست و خراب،
نه دگر دوست شناسم نه دگر جام شراب.
برچسب:
نویسنده: کامران حیدری
برچسب:
نویسنده: کامران حیدری
نکات آموزنده : تاریخ انقضا رو در مورد شیرینی ناپلئونی جدی بگیرید :)
برچسب:
نویسنده: کامران حیدری
19:39 , چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۴ , محمد
چقدر نوشتن خوب است وقتی که قلم تمام دردهای تو را دوا می کند و کاغذ را به گوشه ای می اندازی محض اینکه حالت بهتر شود، چقدر حال من خوب است :)
برچسب:
نویسنده: کامران حیدری
برچسب:
نویسنده: کامران حیدری
برچسب:
نویسنده: کامران حیدری
نکند دام نهد؟
خام شوی، رام شوی؟
نپَری جلد شوی
بی پر و بی بال شوی؟
نکند جام دهد؟
کام دهد، از لب خود وام دهد؟
در برت ساز زند، رقص کند
کافر و بی عار شوی؟
نکند مست شوی
فارغ از این هست شوی؟
بعد آن کور شوی، کر شوی
شاعر و بیمار شوی؟
نکُنَد دل نکَنی، دل بکَنَد
بهرِ تو دِل دِل نَکُنَد؟
برود در بر یار دگری صبح که بیدار شوی
برچسب:
نویسنده: کامران حیدری
و بعد پیراهنت در باد
و بعدتر دلم بود
که مثل بچه گربه ای در مواجهه با یک سگ می لرزید.
برچسب:
نویسنده: کامران حیدری